
عشــق یعنی همکلام چشمه و مهتاب و تو 
عشــق یعنی در کلامـــــت معجزه 
عشــق یعنی در سلامت راز وناز
عشــق یعنی در نگاهت اشتیـــاق 
عشــق یعنی در وجـــودت انتظار 
عشــق یعنی در نهادت وصـل یار
عشــق یعنی در فراقت اشک یـار 
عشــق یعنی یـــادگــار مـــاندگـار 
عشــق یعنی هستی و سرمستی مرز بلـوغ 
عشــق یعنی همردیف بی نیازی ، یک نیاز
عشــق یعنی حرمت مرز و حدود 
عشــق یعنی جاودانه رمـز و راز 
عشــق یعنی میوه ممنوع در بـــاغ بهشت 
عشــق یعنی هجرت از تنهائی و بیگانگی 
عشــق یعنی یک نـوازش ، بی ریـا 
عشــق یعنی غــرق در باران نــور
عشــق یعنی سرو و بید و یک انار 
عشــق یعنی اتفاقی بس غــــــریب 
عشــق یعنی یک طلوع و یک غروب 
عشــق یعنی یـک سلام و یــک وداع 
عشــق یعنی تـــــــو ، عبــادتگاه من 
عشــق یعنی مــــن ، زیــارتگاه تـــو 
عشــق یعنی برتر از هر چیز نیـــک 
عشــق یعنی لـذت بیـــــــم وامیــــــد 
عشــق یعنی با غــــریزه در سفــــر 
عشــق یعنی یک جنــون ، دیوانگی 
عشــق یعنی رویای من ، رویای تو 
خوش باشی عزیز مهربونم 
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:23 توسط نازی
|


حرفات همش دروغه دوستم نداشتی رفتی![]()
منو با آرزوهام تنها گذاشتی رفتی![]()
دل تو بی قراره بر می گردی دوباره![]()
اما بدون، دل من کاری باهات نداره![]()
اون روزا با تو بودم ساده و پاک و تنها![]()
رو سر در دل من نوشته بود بفرما![]()
رو اسمه هر چی عشقه خط سیاه کشیدم![]()
رو سر در دل من حالا دیگه نوشته ![]()
به هیشکی دل نبند حتی به یه فرشته![]()
باز اومدی سراغم می خوای باهام بمونی![]()
انگاری از یادت رفت رو سر درو بخونی![]()
یادت می یاد که رفتی حتی نگام نکردی
من اما می دونستم که روزی بر می گردی![]()
میاد یه روز ببینی به قله ها رسیدم![]()
حالا کجا کاری باز منتظر می شینم![]()
پشیمون تر از امروز بازم تورو می بین![]()
دیگر فرشته ای حتی خواب مرا بر نخواهد آشفت![]()
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:27 توسط نازی
|

شمان تو به دنبال که از شدت اشک به خون نشست ؟ او که آزادی ی در کنار تو بودن را همیشه به اسارتی ناگزیر تشبیه می کرد . . . . آه . . . ای کاش خدایا . . . در این همه ناتوانی . . توانی بود در دستان من . . . تا اسارت در کنار تو بودن را همچون حس آزادی ی یکی کبوتر ی سفید در دل آبی ی آسمان فریاد می زدم . . . کلمات یاری نمی کنند . . در این باتلاق هر چه می کوشم فروتر می روم . . . دوستت دارم . . . . تو را باید از این دیار بد ببرم . . . ببرم به دیاری که تنها متعلق به تو و من است . . . همخون من . . . دنیای من دنیای رویاها بوده است و بزرگترین رویای من نی نی ی کوچک و معصوم نگاه توست .
چ
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:22 توسط نازی
|

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد,آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود آنجا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آ غوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:31 توسط نازی
|

خدا حافظ کم کمک وقت خداحافطی ما از راه رسيده هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده بغلم کن آخرين بار وقت رفتن رسيده يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم وقتی دلم تنگ تو شد غم تو توشه ی راهمه دل من در اتاقی که به اندازه يک تنهائيست دل من که به اندازه ی يک عشق است به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زيبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه يک پنجره می خوانند خاطر جمع باش
ديگر به اجبار باورم شده كه برنمي گردي شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام خاطر جمع باش كه ديگر جز در رويا هاي شبانه توقع ديدارت را ندارم خاطر جمع باش
تقصير
من كه كاره اي نبودم تو هم كه تقصير نداشتي همه اش دست خدا بود كه من و تو را براي جدا شدن آفريد 










+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:36 توسط نازی
|
